عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

اومدن خاله کیمیا و دورهمی دوست جونی های مامان

همون 28 بهمن بعد سونو گرافی با دوست جون جونی های مامان تو کافی شاپ قرار داشتم.با هم دیگه رفتیم اونجا و وقتای وارد شدم همه از تو خبر میگرفتن که حالت چطوره،منم سریع عکستو نشون دادم دوستای مامانی هم کلیییی قربون صدقت رفتن.اونجا خاله بتی هم اومده بود.همون که نی نی ش 2 هفته ازت کوچولوتره.روز خلیییی خوبی در کنار دوستای گلم بود. خاله کیمیا با اودنش باعث شد باز دورهم جمع شیم و خوش بگذرونیم.
8 اسفند 1393

سونوی NT

عزیز دل مامان ببخشید که چند وقتی وبلاگتو بروز نکردم.بوووس   خبببببب میریم سر وقت خبرای جدید. اولیش سونوی غربالگری اولته که خداروشکر حالت خوب خوب بود و من و بابایی با دیدنت و شنیدن صدای قلبت انرژی تازه ای گرفتیم و کلی ذوق کردیم. 28 بهمن نوبت سونو داشتیم که با بابایی ساعت 4 رفتیم پیش دکتر.همون اول تا دستگاه رو گذاشت رو شکمم ازش پرسیدم حال کوچولوم خوبه؟گفت بععععععله چرا خوب نباشه.سریع صدای قلبتو پذاشت تا منو بابایی اروم شیم. بابایی زل زده بود به مانیتور که ببینه شاید بفهمه جنسیتت چیه.ولی میگفت این شیطون بلای بابا اصلا روشو طرف ما نکرد. فدات شم همین که سالم باشی هزاران هزار برامون با ارزشه.   کوچولوی مامان دوست ...
8 اسفند 1393

اسباب كشي

امروز اسباب كشي داشتيم ماماني،من به دستور بابايي فقط بايد به عنوان ناظر ميشستم ولي خب كاراشون حرص درار بود و شلخته كار ميكردم منم مجبور ميشدم نق بزنم و يواشكي يسري كارا رو انجام بدم كه بعدش باز بابايي دعوام ميكرد. اميدوارم اذيت نشده باشي من خيليي رعايت حالتو كردم گلم.   اميدوارم از خونه جديد خوشت بياد عزيز دلم،ميشيم همسايه ماماني زهرا و باباحسين تا بيشتر به من و تو رسيدگي كنن.   اميدوارم روزاي خوبي در انتظارمون باشه من كه خيليي اميدوارم تو هم با اون قلب كوچولوت دعا كن ماماني.   خيلييي دوست دارم اميد زندگي من... ...
17 بهمن 1393

ضربان قلب تو نبض زندگي ما

فرزندم نميدوني كه امروز توي چشماي مامانت يه دنيا شادي ديدم شايد يه روز فيلم اين روزو ببيني و مارو بيشتر دوسداشته باشي   امروز من و مامانت بي صبرانه و زودتر از زمان تعيين شده رفتيم سونو تا صداي قلبتو بشنويم كوچولو بايد همين الان قول بدي مامانتو بيشتر دوسداشته باشي، اون خيلي دوست داره   بدون معطلي رفتيم نهار خورديمو جشن دونفره گرفتيم و بعدش برات يه پيشبند و چنتا اردك مسخره خريديم  مامانت نبايد زياد پياده روي كنه پس زود برگشتيم دوست داشتن درست از همينجا شروع شده، دقيقا از همين روز ،مطمئنم. ...
30 دی 1393

دردسراي شيرين

از ديشب حال ماماني بهم خورده و مريض احواله،هم سرماخوردگي و گلو درد هم حالت تهوع امونمو بريده عزيز دلم،بيچاره بابايي هم خيليي گناه داره تا ديروقت كنارم بود و آرومم ميكرد. من اصلا نتونستم بخوابم ،بابايي يكي دوساعت تونست چشمهاشو روهم بزاره كه من صبح بيدارش كردم گفتم حالم خيليي بده بيا بريم درمونگاه،سريع حاضر شديم و رفتيم درمونگاه قائم. خانوم دكتر گفت هم سرما خوردم و گلوم چركيه هم فشارم پايينه،براهمين بهم سرم وصل كردن. تا ساعت ١١ درگير اين سرم بوديم بيچاره بابايي با كلي مشغله مجبور شد پيش منو تو عزيز دل بمونه.اخرم زنگ زديم باباجون حسين بياد دنبالم و منو ببره خونه خودشون تا تنها نمونم.اخه بابا بايد ميرفت سر كار. الانم كه دارم اين متن ...
27 دی 1393